دکتر غلامحسین دینانی

گرچه آقای دکتر دینانی به فلسفه شناخته می شود، اما درستش این است  که ایشان حکیمی است که تأملات قرآنی شان نیز شایان اهمیت است، نمونه اش گفتگوی حاضر. 
***
در آثار شما برداشت‏های جالبی از قرآن وجود دارد ودر اغلب بحثها به قرآن‏می‏پردازید و اشارت‏هایی را مطرح می‏کنید که نشان می‏دهد دیدگاه‏‏متفاوت و تا حدودی خاص دارید.
بله، من از دیرباز با قرآن مأنوس بوده ام و در مراحل مختلف زندگی و درس و بحث، با آن مرتبط بوده‏ام. اینکه می‏فرمایید برداشت‏هایی از قرآن دارم که متفاوت و تا حدودی‏خاص است، مقداری طبیعی است، چون قرآن کلام خداست و راه اندیشیدن‏در باب آن بسته نیست. هر کس به اندازه معلومات و معرفت خویش می‏تواند از قرآن بهره‏مندشود. لازمه این امر تأمل در قرآن است که ابعاد مختلف دارد. هر اندازه تأمل انسان در قرآن زیاد باشد و در جهت فهم جوانب آن بکوشد، طبیعی است که از بطون قرآن به دریافت‏هایی می رسد.
قرآن کتابی است، با ویژگی‏های عمیق که همواره انسان را به تعقل دعوت می‏کند. هیچ کتاب آسمانی به اندازه‏قرآن انسان را به تعقل دعوت نکرده است؛ بنابراین باید در آن تعقل نمود. و این تعقل بدون رهاورد و نتیجه نیست و حتماً آثار و ثمراتی در پی دارد. بنده هم مثل اغلب اهل‏اسلام به قرآن ایمان دارم و در آن می‏اندیشم و طبیعی است‏که بر اثر تأمل و تفکّر، دریافت‏ها و برداشت‏هایی هم داشته باشم.
زبان قرآن  
بسیار مایلم نظر شمارا در باب زبان قرآن بدانم.
شکی نیست که قرآن، زبانی ویژه و منحصر به فرد دارد؛ اما باید دقت داشت که بر این زبان اسم نگذاریم، بلکه بایدبکوشیم آن را درک کنیم و به حقیقتش پی ببریم. زبان قرآن در عین خاص بودن،لزوماً موصوف به اسم خاصی نیست، بلکه می‏توان گفت: زبان قرآن قرآنی است، چون‏قرآن، قرآن است.
 با دقت درمباحثی چون خلقت،  آیامی‏توان نتیجه ‏گرفت که زبان قرآن نمادین (سمبولیک) است؟
زبان ادیان اساساً سمبولیک است و نمی‏شود سمبولیک نباشد.
یعنی به نظر شما قصه آدم و موضوع بهشت و... نماد مفاهیمی است؟
بله، لازمه نمادین بودن زبان قرآن در چنین مواردی، این است که آنها نماد‏مفاهیمی چند هستند که این گونه و با این بیان قابل تبیین هستند.
یعنی نمی‏توان برای مواردی مثل بهشت و جهنم وجودنفس‏الامری قائل شد؟
چرا؛ بهشت و جهنم وجود نفس‏الامری دارند. اما نه آن گونه که تصور می‏شود مثلاً در خلقت آدم، خداوند بر اساس ظاهر آیه، گِل درست کرد و نشست با دست‏خودش آن را خیس کرد و چهل روز فشرد و بعد هم در آن دمید!
 پس قرآن وقتی می‏گوید: خدا انسان را از «حَمَأ مَسنون» آفرید، در واقع‏می‏خواهد مفهومی را بیان کند، منتها آن را سمبولیک بیان می‏کند.
من این گونه فکر می‏کنم، مخصوصاً آیات خلقت و آیات مبدأ و معاد؛ اما آنجا که می‏گوید: «نماز بخوانید»، مراد همین نماز و اقامه نماز است. البته‏همین نماز نیز باطن دارد. قرآن هم ظاهر دارد، هم باطن و ظاهرش هم درست است وباید انجام داد. البته باید به این موضوع اشاره کنم که آنچه شما به آن سمبل و سمبولیک می‏گویید، ما به آن «تأویل»‏اطلاق می‏کنیم و می‏گوییم: ظاهر و باطن. کلمه سمبل فرنگی است و ممکن است معانی دیگری‏هم داشته باشد که باعث شود نتوانیم آن را در همه موارد به‏کار ببریم. ممکن‏است در بعضی جاها که واژه «سمبولیک» به کار می‏رود، منظور این باشد که ظاهر موضوع‏مراد نیست، در حالی که در قرآن، ظاهر نیز مراد است؛ بنابراین لازم است که در به‏کار بردنش احتیاط کنیم. 
آنچه ما می‏گوییم، این است که: آیات قرآن دارای ظاهر و باطن‏است. ما برای قرآن ظاهر و باطن قائل هستیم. ظاهر قرآن، ظاهر قرآن است و وضویی که‏می‏گوید، باید گرفت یا سجده که می‏گوید، همان ظاهر سجده است به معنای پیشانی بر خاک‏گذاشتن. در عین حال، باطن هم دارد که با تأویل به آن می‏توان نزدیک شد. مقصود از «تأویل»‏هم معنی اصلی است. غرضم این است که در استفاده از واژه سمبل و سمبولیک در خصوص‏قرآن، باید مقداری احتیاط کرد؛ چون واژه‏های فرنگی معناهای خاص خودشان را دارند.
می‏توانیم از واژه «نماد» و «نمادین» استفاده کنیم و بگوییم زبان قرآن نمادین‏است؟
سمبل همان نماد است، ولی وقتی می‏گوییم تأویل، مقصودمان نماز و نمادین بودن‏نیست، بلکه می‏خواهیم بگوییم قرآن هم ظاهر دارد و هم باطن. در واقع  تأویل،عمیق‏تر از نماد است.
آیا زبان قرآن دانستنی است یا اینکه بی‏زبان وفرا زبانی است؟
هر چیزی که دانستنی‏باشد، زبانی است؛ یعنی هر چیزی را که بدانیم، می‏توانیم بیان کنیم؛ بنابراین اصلاً اعتقادی به‏بی‏زبان و فرا زبان ندارم. همه چیز و هر چیزی بیانی و قابل بیان است. امکان ندارد چیزی فهم‏شود و وارد حوزه دانستن و دانایی بشود، ولی به زبان نیاید و بیان نشود.
پس «یُدرک و لا یوصَف» چه می‏شود؟
لایوصف یعنی به طلاقت نمی‏توان گفت، ولی بالاخره می‏توان گفت.محال است که چیزی درک شود، ولی قابل بیان نباشد، والّا باید قائل به این شد که قرآن‏ناقص است یا پیامبر(ص) نتوانسته بسیاری از چیزها را بگوید و ادا کند! قرآن‏هر آنچه را که ممکن است گفته شود، گفته است. از طرف دیگر «لایوصف» مُشعر به این معنا نیز هست که بعضی‏هاخوش‏بیان نیستند و نمی‏توانند بیان کنند.
تحت تأثیر شعرا بودن نباید باعث بشود که حتماً مثل آنها فکر کنیم و آنچه را که درجهان شعر جاری است، به حوزه‏های دیگر هم تعمیم بدهیم. اینکه سهراب‏سپهری، گفته: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید / این باشد که درافسون گل سرخ شناور باشیم»، در ساحت فکر و فلسفه معنا ندارد. ما هر چیزی را که می‏فهمیم،می‏توانیم بگوییم. من هر چیزی را که بفهمم، بی تردید می‏توانم بگویم ولو به اشاره و ‏اجمال. حداقل می‏گویم: گفتن این موضوع سخت است و به آن تنبّه می‏دهم. نتوانستن در گفتن ممکن نیست، چون زبان همان ضمیر است، وگرنه شما قائل به تفکیک میان‏فکر و زبان خواهید شد که هیچ کس به چنین چیزی قائل نیست. زبان همان فکر است و فکر همان‏زبان است. بدون زبان نمی‏توانیم بفهمیم.
فهم شما با زبان است و اگر زبان نداشته باشید، نمی‏فهمید. فهم با زبان است، ولی‏ملفوظ نیست. در باطن می‏فهمید و با زبان حرف می‏زنید. وقتی درک می‏کنید و احساس‏می‏کنید، این اتفاق‏ها با زبان روی می‏دهد، ولی ممکن است نگویید. من ممکن است‏هزاران معنا را بفهمم، ولی نگویم؛ این فهمها «زبان درونیِ» من و همان کلام نفسی‏است. متأسفانه به این مسائل زیاد فکر نشده و بسیاری به‏صورت سطحی از کنارش گذشته‏اند.
پس شما این را که می گویند: این مسئله زبانی نیست، قبول ندارید؟
به نظر من این حرف بی‏ربط است. «زبانی نیست» علی‏العجاله به این معناست که‏مخاطب ندارد و مخاطب نمی‏تواند آن را بفهمد یا به زبان مخاطب نیست. ممکن است ما فهمی‏داشته باشیم که بخواهیم بیان کنیم، ولی بیان نکنیم یا نتوانیم بیان کنیم، به‏خاطر مخاطب‏نداشتن؛ اما می‏توانیم بگوییم، چرا نتوانیم؟ حالات را می‏توان بیان کرد و دست‏کم این‏است که بگوییم: «گفتنش سخت است». اصلاً همین که می‏گویی «غیرقابل بیان است»، خودش‏نوعی بیان است. در مواردی هم می‏گوییم: به مقوله نمی‏آید، اما حالت و احساس خاصی است.این خودش یک نوع بیان است که بگوییم به مقوله نمی‏آید.
شما قرآن کریم را کاملاً زبانی و بیانی می‏دانید.
قرآن تمام آنچه را که گفتنی است، گفته است. این عقیده من است، والّا العیاذ بالله باید منتظر بمانیم تا کامل شود و کاملش بیاید! قرآن مدعی است‏که: آنچه بوده است، گفته و آنچه گفتنی است، بیان کرده است. قرآن به‏گونه‏ای است که هر شنونده‏ای تا ابد می‏تواند آن را درک کند. 
نور وحی
نور بودن قرآن را چگونه تحلیل می‏کنید؟
«قرآن نور است» یعنی از منبع نور است، خودش هم نور است،چون چیزی که از منبع نور باشد، خودش هم نور خواهد بود. اینجا باید اشاره کنیم که عدّه‏ای «تنزیهی» هستند، مثل فلوطین، شیخ احمد احسایی و عده‏ای از اخباریون. اینها می‏گویند: ما فقط می‏توانیم بگوییم خدا چه چیزی نیست. خدا آن‏چیزی است که ما می‏دانیم چه نیست: جسم نیست، زمان ندارد، مکان ندارد، زبان ندارد ودیگر نداردها. باید پرسید چه چیزی هست؟ قرآن دارای هردو زبان است و سلب و ایجاب رادارد: سبحانَ ربّکَ ربّ العزۀ عمّا یَصفون یعنی خدا هر چیزی که تو می‏گویی، آن نیست.
نظرتان درباره وحیانیت قرآن چیست؟ آیا قرآن وحی خداست با کلمات‏خدا، یا نه وحی خداست با کلمات پیامبر؟
وحی زبان پیغمبر است؛ ولی زبان پیغمبر زبان‏خداست. خدا اگر بخواهد حرف بزند، به زبان حضرت ختمی‏مرتبت(ص) حرف می‏زند. خداوند برای حرف زدن تنها یک راه داشت وآن زبان حضرت ختمی مرتبت است. بهترین زبانی که خدا برای حرف‏زدن خودش انتخاب کرد، زبان حضرت ختمی مرتبت است. خداوند با زبان‏های دیگرهم صحبت کرده است، مثل زنبور عسل: و أوحی ربّکَ الیَ النّحل... بله، با موجودات‏دیگر هم صحبت کرده است ولی با زبان خودشان.
متأسفانه عده‏ای این موضوع را درک نمی‏کنند و بحثهایی کودکانه مطرح می‏کنند. خود قرآن نسبت زبان و فعل خدا و پیامبر(ص)را مشخص کرده است آنجا که‏می‏گوید: «و ما رَمیتَ اذ رمیتَ ولکن الله رَمی»: زمانی که تو تیر را پرتاب‏می‏کنی، تو پرتاب نمی‏کنی، خداست که پرتاب می‏کند. وحی از زبان پیامبر خارج شده است. کسانی که پیرامون پیامبر(ص) بودند و آیات قرآن را می‏شنیدند، آن را ازپیامبر می‏شنیدند نه غیر پیامبر. آیا اصحاب آیات قرآن را از پیامبر می‏شنیدند یااز جبرئیل؟ آنها آیات را از زبان پیامبر می‏شنیدند، اما زبان پیامبر زبان خداست.
این حرف هر مسلمان متدینی است. کدام مسلمان چشم پیامبر اکرم(ص) را «عین‏الله» نمی‏داند؟ کدام متدینی دست حضرت امیر(ع)را «یدالله» نمی‏داند؟  وقتی می‏گوییم امام حسین(ع) الهی است،  یعنی کسی که چشمش چشم خدا و دستش دست خداست. وقتی حضرت امیر را «لسان‏الله» می‏دانیم، معنایش این است که‏هر کلمه‏ای که او بگوید، قابل استناد به خداست.
مراتب کلام
چطور ممکن است متن وحیانی، در جایی بسیاربرین باشد و در جایی دیگر مثل یکی از سخن گویان؟
ذات کلام، فرود و فراز دارد. کلام اگر فاقد فرود و فراز باشد، کلام‏نیست. هر کلامی لزوماً باید فرود و فراز داشته باشد، همچنان که  موضوع و محمول دارد.
 آیا این فراز و فرود ذات کلام و وحی است یا به جهت مخاطب فراز و فرود پیداکرده است؟ 
این خاصیت کلام است که فراز و فرود داشته باشد.
در کلام ایزد بی‏چون که وحی مُنزَل است
کی بوَد تبت یدا، مانند یا ارض ابلعی؟
آیه «تبت یدا ابی لهب» (بریده باد دو دست ابولهب) کجا، آیه «یا ارضُ ابلَعی» کجا؟ تنها کسی می‏تواند بداند میان‏این دو آیه چقدر فرق و فاصله است که ادبیات عرب خوانده باشد. خود این شعر را یک ادیب‏گفته است. منوچهری دامغانی شاعر بزرگ و  ادیب شاخصی بود. شما که صحبت می‏کنید، آیا یکنواخت و بر یک منوال صحبت‏می‏کنید؟ خدا هم یکنواخت صحبت نمی‏کند: کُل یوم هوَ فی شأن: هر  لحظه، خداوند در شأنی است. «یوم» در اینجا به‏معنای روز نیست، به معنای «آن» است. یعنی هر خداوند در هر آن تجلی تازه ای دارد که تاابد تکرار نمی‏شود. «شأن» یعنی تجلی. خداوندهر لحظه یک تجلی بی‏تکرار دارد.
قرآن بیان و زبانی است همواره در حال اتصال‏و خود پیامبر(ص) فرموده است کدام بخش کلامش، وحی است و کدام بخش کلامش وحی‏نیست. ایشان به این موضوع توجه داشت؛ بنابراین جایی که وحی است، می‏گوید از طرف خداست، جایی هم وحی نیست، می‏گوید: گفتار من است. پیامبر(ص) نیز حالات مختلفی داشت که ‏فرمود: «لی مَع ‏الله وقتٌ ‏لایَسَعنی مَلکٌ مقرّب و لا نبّیٌ مُرسَل: مرا با خدا وقتی است که هیچ فرشته مقرب یا پیامبر مرسلی در آن نمی گنجد» وتحملش را ندارد. این مقام «أو أدنی» است. 
نظر شما درباره انسانی بودن بیان قرآن چیست؟
اگر زبان و بیان قرآن انسانی نبود، ارزش نمی‏داشت. قرآن برای انسان فرود آمده است و اگر انسانی بودنش را در نظر نگیریم، سوءتفسیر پیش می‏آید. خداوند انسان نشد تا انسان بتواند خدا شود، او راه رابرای خدایی شدن انسان باز کرد. سرّ وحی همین است.
 آیا این  تلقی عرفا نیست؟
بله، تلقی عرفاست؛ اما توجه داشته باشید که عرفا به‏گونه‏ای حرف زده‏اند که رنگ از چهره بشر پریده است. من از عرفا وام می‏گیرم.
تأثیر محیط
نظر شما در این باره که عده‏ای می گویند  حال و هوای عربی بر قرآن حاکم است،‏چیست؟
قرآن به زبان عربی است؛ ولی حال و هوای عربی برآن حاکم نیست. قرآن به زبان عربی است، چون حضرت ختمی‏مرتبت عرب بود؛ ولی این لزوماً به معنای این نیست که حال و هوای قرآن عربی باشد.حال و هوای قرآن اصلاً عربی نیست. وقتی می‏توان این حرف را زد که قرآن نیز مثل سروده‏های عرب باشد. شعر امروءالقیس را در کنار قرآن بگذارید و مقایسه کنید! اصلاًهمسان نیستند، در حالی که بر شعر امروءالقیس، حال و هوای عربی مسلط است.
قرآن به زبان عربی است، چون‏حضرت ختمی مرتبت(ص) در حال اتصال به وحی، خودش است که یک انسان عرب است.زبانم بریده باد، به فرض اگر من حال اتصال پیدا می‏کردم، با زبان فارسی به آن حال و مقام‏می‏رسیدم، چنانچه زبان حضرت موسی(ع) عبری بود و کتابش به زبان عبری نازل شد و ‏زبان عیسی(ع) آرامی بود، کتابش نیز به همان زبان بود. اینکه خداوند می‏فرماید: و کَلّمَ‏الله موسی‏تکلیماً؛ این تکلیم و سخن گویی به زبان عبری بود.
پیامبر اکرم(ص) نیز عین کلامی را که از خداوند متعال شنیده، بیان داشته است، نه اینکه‏ترجمه کرده باشد. کلمات قرآن از خداست، با زبان پیامبر. ما چرا وحی را قبول می‏کنیم؟ چون‏پیامبر فرموده است: این وحی است. همان پیامبری که می‏گوید: این قرآن وحی است، می‏گوید:کلمات قرآن، کلمات خداست و من هیچ تصرفی در آنها نمی‏کنم: إن هیَ الّا وحیٌ یُوحی. در واقع پیامبر می‏گوید: آنچه من می‏گویم،وحی یوحی است؛ بنابراین کلمات قرآن، کلمات خداست که از زبان حضرت‏رسول صادر می‏شود. نمی‏توان گفت: من وحی را قبول می‏کنم، ولی کلمات قرآن را ترجمه‏حضرت رسول می‏دانم با مفاهیم عرب و حال و هوای عرب و...!
قرآن اصلاً مطابق جامعه‏عربی نیست، بلکه به زبان عربی است. قرآن حاوی مسائلی است که عرب مطلقاً نمی‏توانست آنهارا ادراک کند. چه بسا همین الآن هم آن را درک نکنند! زبان قرآن عربی است، ولی‏مفاهیمش غیرعربی است. آیا فکر می‏کنید بعد از چهارده قرن واقعاً به فهم قرآن نایل‏شده‏اند؟ دستتان را می‏گیرم و به عربستان سعودی می‏برم. من یک ماه پیش در دانشگاه‏مدینه بودم. آیا فکر می‏کنید: «هو الاول و الآخر والظاهر والباطن و هو بکلّ شئ علیم» (خدا اول و آخر و ظاهر و باطن است و به او به هر چیزی داناست) مفهومی‏عربی است و آنها از عهده فهمش برمی‏آیند؟ زبان قرآن عربی است، ولی مفاهیم آن‏جاودانه است، ازلی و ابدی است. زبان قرآن به‏خاطر عربی بودن زبان حضرت محمد عربی‏است، ولی فرهنگ آن مطلقاً عربی نیست. در کل فرهنگ عربی ما چیزی شبیه به این آیه رانداریم  یا آنجا که می‏فرماید: «هوَ معکم‏أینَما کُنتم» (او با شماست هر جا که باشید)، یا می‏فرماید: «أینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وجه‏الله». عمق این آیات چنان است که همین‏حالا هم مقصود از این آیات را درک نمی‏کنند.
من با رئیس دانشکده الهیات دانشگاه مدینه صحبت می‏کردم. می‏گفت: «ما اینجا رشته‏کلام نداریم، چه برسد به فلسفه!» علم کلام را بدعت می‏دانند و در عوض علم‏العقیده می‏خوانندکه عقاید ابن‏تیمیّه است و هر چه او گفته است، فقط آن را قبول دارند. در کل عربستان، یک عارف وجود ندارد. عرفای ما در طول تاریخ به مکه و مدینه رفته و مدد گرفته‏اندو ابن‏عربی «فتوحات مکیه» را در مکه نوشته است، ولی خود عربستان مطلقاً فاقدعرفان، فلسفه، فکر و اندیشه است؛ بنابراین قرآن را با این پایه از معارف به عربها نسبت‏دادن، اندیشه‏ای ناصواب و نارواست.
 ما چگونه می‏توانیم به فهم قرآن راه ببریم وبه کنه آن دست پیدا کنیم؟
هیچ کس نمی‏تواند به کنه قرآن دست پیدا کند، ولی هر کسی به اندازه فهمش‏می‏تواند به معارفی از قرآن دست بیابد. شما وقتی می‏توانید به کنه قرآن برسید که حضرت‏محمد(ص) بشوید و هیچ وقت نمی‏شوید! کنه قرآن را فقط ایشان می‏تواند بفهمدو بعد از آن حضرت، ائمه‏معصومین(ع). هر کسی به‏اندازه خودش می‏تواند قرآن را بفهمد و استفاده کند. تو بگو کیستی، تا من بگویم از قرآن چه‏استفاده‏ای می‏توانی ببری! اگر پوزیتیویست باشی، همه آیات قرآن را پوزیتیویستی معنا خواهی‏کرد و اگر الهی باشی، آنها را الهی معنا خواهی کرد.
فهم جامع قرآن چیست؟
فهم جامع قرآن، فهم خود حضرت ختمی مرتبت است و بقیه به اندازه فهمشان از این کلام درک می‏کنند و اگر کسی خودش نتواند از قرآن استفاده کند، از کسی استفاده می‏کندکه او از قرآن استفاده می‏کند، تا برسد به علما و عرفا و حکما. اگر کسی بخواهد قرآن رابفهمد، باید خودش را اصلاح کند. راه فهم قرآن، اصلاح خویشتن است. پوزیتیویست نمی‏تواند از قرآن استفاده کند، چون همه چیز را حسی می‏داند و قرآن همه چیز را حسی‏نمی‏داند. فهم قرآن به رتبه انسان بستگی دارد.
بطون قرآن چه می‏شود؟
انسان نیز دارای بطون است. اگر کسی به بطون‏خودش راه پیدا کند، به بطون قرآن نیز راه خواهد یافت.  انسان هفتاد بطن دارد و هر بطن خودش هفتاد بطن است‏تا  آخر؛ ولی کسی آنها را کشف نکرده است. راه رسیدن به بطون‏قرآن، دست یافتن به بطون خود است. 
در عصر حاضر، بهره‏ای که می‏توان از قرآن‏بُرد، مشخصاً چیست؟
از قرآن به‏صورت لایتناهی می‏توان استفاده کرد، ولی موضوع به ظرفیت‏هر شخص بستگی دارد. هر کس به اندازه ظرفیت خودش از خوان نعمت قرآن می‏توانداستفاده کند. اما بهره مشخص که می‏فرمایید، عمل به احکام قرآن است و آشنا شدن با معارف‏قرآن و انس گرفتن با حقایق آن است. «توحید قرآن» توحید ژرفی است که می‏توان از آن به وفور بهره برد. توحیدقرآن، توحید عددی نیست، بلکه وحدت حقّة حقیقیه است. وقتی توحید قرآن درک و پیاده‏شود، همه چیز درست می‏شود: «نبوت» درست فهمیده می‏شود، «ولایت» درست معنا می‏شود و «احکام قرآن» معنای درست پیدا می‏کند و نمی‏تواند قشری باشد. 
مسئله قرآن، مسئله فهم و ظرفیت است. هر اندازه فهم وظرافت یک انسان بیشتر باشد، او قرآن را بهتر و بیشتر می‏فهمد. از اینجاست که می‏گوییم بی‏تردید ابن‏سینا قرآن را بهتر از دیگران می‏فهمید و همچنین ملاصدرا. فیلسوفان الهی بی‏تردیدقرآن را بهتر از دیگران می‏فهمند و این جای شک نیست، چون آنها با قرآن انس بیشتری‏دارند. یکی از این فیلسوفان، حکیم سهروردی است.
زیبایی قرآن را در چه می‏دانید؟
مطلق قرآن زیباست، همه چیزش زیباست: لفظ و معنی، معارف، تک تک آیات. عصاره معارف بشر از ازل تا ابد در قرآن آمده است. زیبایی‏قرآن در این است که تمام معارف را در یک جمله می‏گنجاند و تمام حقیقت را با یک جمله ادامی‏کند: «أینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وجهُ‏الله». این صفت قرآن است که تمام معارف را در یک جمله بیان می‏کند. این اوج زیبایی‏است و همه قرآن زیباست.
اعجاز قرآن
دیدگاه شما درباره اعجاز علمی قرآن چیست؟
اگر مقصود از اعجاز علمی قرآن، کشف اتم و امثال آن است، این مسئله و نظایر آن از نظر قرآن فهم نیست. اتم را انسان ها کشف می‏کنند، نه قرآن. عصاره علم تا حالا و تا بعد از این،تا ابد در قرآن مورد اشاره قرار گرفته است، همچنین عصاره جهان هستی؛ ولی نه‏فرمول‏های علمی. قرآن کتاب فرمول‏های علمی نیست. مگر قرآن کتاب فیزیک است که توقع‏داشته باشیم برای ما از علوم بشری صحبت کند؟ قرآن کتابی الهی است، نه ‏بشری؛ بنابراین نباید از آن توقع علوم و دیدگاه‏هایی را داشته باشیم که از کتاب‏های بشری‏داریم. کتاب هدایت است، نه انگاره‏های نظری. قرآن بنا نداردفیزیک و شیمی بگوید. متأسفانه امروز به شکلی ساده‏لوحانه از مسائلی صحبت‏می‏شود که قرآن از آنها دور است.
به نظر شما بهترین تفسیر قرآن کدام است؟
برای قرآن، نمی‏توان از یک تفسیر به‏عنوان بهترین تفسیر قرآن نام برد. هر تفسیری،دارای جنبه‏ای است که از آن جهت خوب است. نمی‏توان از یک تفسیر جامع و مانع سخن‏به‏میان آورد. هر تفسیری امتیازاتی دارد که موجب اهمیت و ارزش آن می‏شود. من‏تفسیری را به‏عنوان بهترین تفسیر علی‏الاطلاق نمی‏شناسم.
تفسیر المیزان را چطور دیدید؟
«المیزان» از تفاسیر خوب قرآن است، اما سخنم این است که هیچ تفسیری نمی‏تواندجامع و مانع باشد. هرتفسیری، در واقع بیان اندیشه‏های خود مفسر است، تا حدودی که با متن‏تطبیق می‏کند. برای قرآن، می‏توان بی‏نهایت تفسیر نوشت.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی